سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
اقلیم باستان شناسان پارس
     
منوی اصلی
صفحه نخست
ارتباط با ما
آرشیو مطالب
لینک آر اس اس
ورود کاربران سایت
عضویت بعنوان نویسنده

فهرست مطالب
مقالات باستان شناسی
اخبار باستان شناسی
دوران ایلامی
دوران هخامنشی
دوران اشکانی
دوران ساسانی
پیش از تاریخ
جهان باستان
گاه نوشت
اساطیر
متفرقه

پیوند های مفید

آمار بازدید
بازدید امروز : 28
بازدید دیروز : 103
بازدید کل : 14719

امکانات سایت
برای گرفتن فال خود اینجا را کلیک کنید
برای گرفتن استخاره آنلاین با قرآن کریم اینجا را کلیک کنید
 


سخنی کوتاه از مدیر




من در سالی که بادهای سپید می وزید ، در شهر راز ، کنار مشتی سفالینه پیش از تاریخ به دنیا آمدم ، مادرم مرا شهد شجاعت نوشانید و پدرم گاهواره مرا در دره کتیبه ها آویخت ... گویا پرنده ای بازمانده از قافله اساطیرم ، یا دلی که در حمله ی اسکندر سوخته است ، یا شاید انگشتر پیروزه ای هستم که در نبرد خندق سلمان را یاد نیاکان انداخت ، او پارسی بود... اما من در خاکبازی غربت ، در کوچه های طوفان خیز تنهایی ، با آشفتگی و سرگردانی ام بزرگ شدم ، اندک اندک خصائص باستانی ام گل میکند و یاد اسطوره های نجابت سرزمین بر سر شاخه های تاملم شکوفه میکند...آری من یادگار گذشتگان خویشم و تو را نمیدانم ولی من ، عهد کرده ام تا زنده ام از پای ننشینم.



سوگ سیاوش


سوگ سیاوش تراژدی اندوهباری است و یکی از سوگنامه های مهم شاهنامه فردوسی می باشد.


 


مادر "سیاوش" از خاندان "گرسیوز" بود که پدرش بر او خنجر کشیده و او ناچار راه بیابان گرفته بود.


"گیو" و "طوس" که برای شکار به دشت "دغوی" رفته بودند آن دختر را دیدند و هریک می خواست که او را به چنگ بیاورد، کار بالا گرفت تا جایی که خواستند تا سر دختر را ببرّند، یکی از همراهان پیشنهاد کرد که دختر را نزد "کاووس" ببرند تا او داوری کند. "کاووس" با دیدن آن دختر پری چهره، نژاد او را پرسید، پس از پاسخ گفت که او شایسته ی همسری شاه است، او هم پذیرفت و به پیوند "کاووس" در آمد.


دختر از شاه آبستن شد و پسری همانند پری زاد، زمانی گذشت تا "رستم" به بارگاه "کاووس" آمد و گفت که شاه زاده را با خود به زابلستان می برد تا بپرورد.


"سیاوش" با تربیت "رستم" در همه ی هنرها سرآمد گشت. آن گاه که پا به جوانی گذاشت از رستم خواست تا نزد "کاووس" برود. "رستم" هدیه های فراوان آماده کرد و خود با "سیاوش" راه پایتخت در پیش گرفت.


"کاووس" از دیدن فرزند برومند شاد گشت و همه ی بزرگان از چگونگی فرّ "سیاوش" درماندند. هفت سال پدر پسر را می آزمود و سپس منشور فرمانروایی خراسان شرقی را برای او نوشت.


"سوداوه" همسر "کاووس" با دیدن چهره ی "سیاوش" شیفته شد و چون مویی باریک گشت، او را به شبستان خواند ولی نپذیرفت، ناچار از "کاووس" خواست که "سیاوش" را به شبستان بفرستد تا خواهران او را ببینند. شاه زاده را از پذیرفتن فرمان پدر گریزی نبود. روز دیگر "سیاوش" به شبستان رفت، "سوداوه" از تخت فرود آمد و چشم و رویش را بوسید. شاهزاده دانست که آن مهربانی مادرانه نیست، نزد خواهران رفت و زمانی در میان آنان بود.


پس از بازگشت نزد شاه دستگاه پدر را ستود، از سوی دیگر "سوداوه" نزد شوهر از خوبی او و پسرش گفت و افزود که می خواهد یکی از دختران خود یا یکی از دختران "کی آرش" و "کی پشین" را به همسری "سیاوش" درآورد. شاه پذیرفت و این امر را با پسر در میان نهاد. دوباره "سوداوه" پیام فرستاد و شاهزاده را به شبستان خواند و با او گفت که یکی از دختران را به نامزدی او برمی گزیند و خود در نهان با او عشق بازی می کند تا "کاووس" بمیرد و رسمی به عقد "سیاوش" درآید. ناگهان سر "سیاوش" را گرفت و بر دهان او بوسه زد. شاه زاده ی پاک تن از شرم سرخ شد و گفت که این اندیشه را در مغز او جای نیست ولی از بیم نیرنگ سخن نرم گفت و از نزد او رفت.


"سوداوه" به "کاووس" مژده داد که "سیاوش" دختر او را پسندیده است. شاه گنج ها و هدیه های فراوان برگزید، "سوداوه" که برای مقصود خود به جان می کوشید برای بار سوم "سیاوش" را نزد خود خواند و گفت که آرزوی او را برآورد و عشق هفت ساله ی او را به خوبی پاسخ دهد یا آماده ی بی آبرویی باشد. "سیاوش" گفت که دین را به دنیا نمی فروشد و از راستی باز نمی گردد، به او هم پند داد که در راه گناه نپوید. "سوداوه" برآشفت و با چنگ به او در آویخت، جامه ی خویش را چاک زد و فریاد برآورد. "کاووس" با شنیدن بانگ و فغان به شبستان رفت، "سوداوه" داد خواست و گفت که "سیاوش" گفته است که فقط او را می خواهد نه هیچ یک از دختران را.


"کاووس" دیگران را بیرون فرستاد و آن دو را نزد خویش خواند، "سیاوش" آنچه را گذشته بود بازگفت و "سوداوه" هم سخنانی عکس آن و افزود که کودکی در شکم دارد و می ترسد که بچه را بیفکند. "کاووس" دستان و تن "سیاوش" را بویید و دانست که دست او به تن "سوداوه" نخورده است وگرنه از عطری که زن بر خود پاشیده بود بویی هم به دستان "سیاوش" می رسید. با خود گفت که باید آن زن گناهکار کشته شود ولی درباره ی کین خواهی شاه هاماوران اندیشید و خوبی های "سوداوه" را هنگام در بند بودن خود به یاد آورد، از سویی دیگر عشق به همسرش او را از‌ آن کار بازداشت. "کاووس" به "سیاوش" گفت که به بی گناهی شاه زاده یقین دارد.


"سوداوه" که خواری خود را دید دست به نیرنگی زد. او به یکی از زنان آبستن پرده گفت که دارویی بخورد تا کودک خود را بیفکند، آن زن پذیرفت و شب دارویی خورد و دو بچه که در شکم داشت افکنده شد. "سوداوه" در بستر خوابید، دو کودک مرده را در تشتی نهاد و فغان و فریاد برآورد. این خبر را به "کاووس" بردند و او بامدادان به دیدن آن صحنه آمد، اخترشناسان را فراخواند تا در طالع آن دو کودک بنگرند. زیج و اصطرلاب آوردند و دیدند و به شاه گفتند که کودکان از بطن "سوداوه" و پشت شاه نیستند. "کاووس" فرمان داد تا به جست و جو بپردازند و ببینند مادر آن کودکان کیست. مأموران او را شناختند و نزد شاه بردند، هرچه "کاووس" بیم و امید داد زن اقرار نکرد. به دژخیمان گفت که او را ببرند و اگر باز هم انکار کرد او را با ارّه به دو نیم کنند. زن به طور ضمنی امر را آشکار کرد. شاه "سوداوه" را نزد خود خواند و با او در این باره سخن گفت. باز هم آن زن حیله انگیخت و گفت که ستاره شناسان از بیم "رستم" گناه "سیاوش" را می پوشانند.


"کاووس" ناچار با موبدان به رایزنی نشست و آنان گفتند که برای آشکار شدن بی گناه باید یکی از آن دو از آتش بگذرد چرا که بی گناه به آسانی از آن می گذرد، "سوداوه" گفت که کسی که باید بی گناهی خود را ثابت کند "سیاوش" است. شاه زاده پذیرفت و گفت که برای رهایی از این ننگ از کوه آتش هم خواهد گذشت. "کاووس"فرمان داد تا صد کاروان شتر بارکش هیزم آوردند. راهرویی به پهنای چهار سوار آراستند و در دو سوی آن هیزم گذاشتند و آن دو کوه هیزم را آتش زدند. "سیاوش" جامه ای سپید بر تن کرد و بر اسب سیاه خود نشست. بر خود کافور پاشید و نخست نزد " کاووس" رفت. او شرم زده بود ولی پسر به پدرش گفت که اگر بی گناه باشد از آتش زیانی نمی بیند.


مردم به دیدن آمده بودند و "سوداوه" در ایوان نشسته بود و از خدا می خواست که آتش شاه زاده را بسوزاند. "سیاوش" بی هیچ بیمی از میان دو کوه آتش گذشت و گویی از گلستان گذشته است. لکه یی هم بر او ننشسته بود. مردم بانگ شادمانی برآوردند و "سوداوه" از خشم بر روی می زد و موی می کند. "سیاوش" پس از نیایش به درگاه خداوند نزد پدر رفت. "کاووس" او را به ایوان خود برد و مجلس شادمانی آراست. سه روز با پسر می نوشید و روز چهارم "سوداوه" را پیش خواند و فرمان داد تا او را بیرون ببرند و بکشند. "سیاوش" می دانست که پدرش از آن کار پشیمان خواهد شد، به شاه گفت که او را می بخشد. "کاووس" که منتظر این پیشنهاد بود او را بخشود و به شبستان فرستاد.


زمانی گذشت و کار مهر "کاووس" و همسرش بالا گرفت، "سوداوه" باز هم از سیاوش بدگویی می کرد. در آن هنگام خبر رسید که "افراسیاب" به مرز ایران لشکر کشیده است. "کاووس" گفت که این بار خود به جنگ دشمن می رود ولی "سیاوش" که از فتنه گری های "سوداوه" به تنگ آمده بود پیشنهاد کرد که او لشکر به سوی دشمن ببرد. "کاووس" پذیرفت و "رستم" را فراخواند و او را برای این کار با "سیاوش" یار کرد.


"سیاوش" و "رستم" لشکر را نخست به زابلستان بردند و یک ماه در آنجا به شادی گذرانیدند. سپس به بلخ راندند. سپاهیان توران به فرماندهی "گرسیوز" ، "بارمان" و "سپهرم" در آن شهر بودند. تورانیان در دو جنگ پیاپی شکست خوردند و گریختند. "سیاوش" در آن شهر ماند و نامه یی به "کاووس" نوشت و از او پرسید که لشکر را به آن سوی جیحون ببرد و با "افراسیاب" که در "سغد" نشسته است بجنگد یا نه. پاسخ شاه این بود که بهتر است درنگ کند، اگر "افراسیاب" از رود بگذرد به شکست تورانیان می انجامد. از سوی دیگر "گرسیوز" نزد برادر خود "افراسیاب" رفت و چگونگی سپاه ایران و شکست تورانیان را باز گفت. شاه توران به جای اندیشیدن به آن کار جشن و سور را برگزید و به شادمانی و شادخواری پرداخت.


"افراسیاب" شب خوابی آشفته دید و بانگ برآورد، "گرسیوز" نزد او رفت و چگونگی کار را پرسید. "افراسیاب" پاسخ داد که بیابانی پر از مار را دیده که سراپرده در آنجا زده بود، بادی برخاسته و درفشش را نگونسار کرده است، او را دستگیر کرده و نزد "کاووس" برده اند که در سنّ چهارده سالگی به نظر می رسیده است. فردای آن شب شاه توران خوابگزاران را فراخواند و آنان پس از شنیدن خواب پاسخ گفتند که سپاهی به فرماندهی شاهزاده ی ایرانیبه توران آمده است. اگر جنگ درگیرد چه "سیاوش" پیروز شود و چه کشته گردد جهان پر آشوب خواهد شد. "افراسیاب" در اندیشه شد و با "گرسیوز" رای زد که از "سیاوش" آشتی بخواهد. سپس بزرگان کشور را فراخواند و در این زمینه با بزرگان توران هم سخن گفت، آنان از نظر او استقبال کردند.


"افراسیاب" برادرش را با هدیه های بسیار برای "سیاوش" و "رستم" به بلخ فرستاد. شاهزاده ی جوان زمان خواست سپس با "رستم" رای زد. جهان پهلوان گفت که صد تن از نزدیکان "افراسیاب" را از او گروگان بخواهد. "گرسیوز" را پیش خواندند و با نظر "رستم" گروگانان را نام بردند و خواستند تا "افراسیاب" سپاه را از مرز بازگرداند. "گرسیوز" سواری سوی برادر فرستاد، شاه توران صد تن از بزرگان نام برده شده را به بلخ فرستاد و سپاه را بازپس برد.


"سیاوش" که از این آشتی شادمان شده بود نامه یی به "کاووس" نوشت و "رستم" آن را به پایتخت برد. شاه ایران پس از خوانده شدن نامه ی پسرش سخت برآشفت و "رستم" را سرزنش کرد که او "سیاوش" را به آن آشتی واداشته است. "رستم" پس از پند دادن به شاه با خشم بارگاه را ترک گفت و به سیستان رفت. "کاووس" نامه یی به "سیاوش" نوشت تا گروگان ها را به پایتخت بفرستد و هدیه های "افراسیاب" را بر آتش بنهد و به جنگ تورانیان برخیزد وگرنه سپاه را به "طوس" بسپارد و خود به ایران بیاید.


"سیاوش" که پیمان شکنی را نمی پسندید، گروگانان و هدیه های "افراسیاب" را به "زنگه ی شاوران" سپرد تا به توران ببرد و از "افراسیاب" بخواهد تا اجازه دهد که شاهزاده ی ایرانی از کشورش بگذرد و به گوشه یی از جهان برود. "سیاوش" با این کار می خواست از فتنه های "سوداوه" هم دور باشد. "افراسیاب" با شنیدن این پیام وزیر خود "پیران" را نزد خویش خواند و با او سخن گفت. نظر "پیران" بر این بود که شاهزاده ی ایرانی را به توران بخوانند و همین امر سبب آشتی دو کشور خواهد شد. "افراسیاب" در نامه یی محبت آمیز "سیاوش" را به توران دعوت کرد. او پذیرفت و سپاه را به "بهرام" پسر "گودرز" سپرد. آنچه را بدان نیاز بود با خود برد و با سیصد تن به توران رفت. "پیران" به پیشباز آمد و وی را بسیار گرامی داشت. هنگامی که به شهر کنگ رسیدند "افراسیاب" خود پیاده به پیشباز رفت و او را سخت گرامی داشت و در بزم و شکار و بازی "سیاوش" را از خود دور نمی کرد.


"سیاوش" به پیشنهاد "پیران" دختر "افراسیاب" به نام "فریگیس" را خواستگاری کرد. شاه توران پس از تردید پذیرفت و "پیران" و همسرش "گلشهر" مراسم آن پیوند را به خوبی انجام دادند و یک هفته سور آن عروسی بر پای بود. پس از گذشت یک سال شاه توران منشور فرمانروایی توران شرقی را برای "سیاوش" نوشت. "پیران" او و همسرش را نخست به ختن برد و از آنجا به آن سرزمین رفتند. "سیاوش" شهری بنا کرد که "سیاوش گرد" خوانده شد و در زیبایی رشک بهشت برین بود.


پس از گذشت روزگاری، دوباره "پیران" نزد "سیاوش" رفت و از دیدن آن شهر و دستگاه "سیاوش" شادمان و شگفت زده شد. پس از بازگشت به پایتخت از خوبی های "سیاوش" و "فریگیس" با "گلشهر" و "افراسیاب" سخن گفت. شاه توران هدیه های بسیار برای دختر و دامادش فراهم کرد و آنها را با برادرش "گرسیوز" به "سیاوش گرد" فرستاد. "گرسیوز" با هزار تن از بزرگان برگزیده به آن شهر رفت و "سیاوش" او را بسیار محترم داشت، ولی "گرسیوز" در دل به شاهزاده ی ایرانی رشک برد و از توانایی ها و دستگاه او سخت اندهگین شد. پس از بازگشت چندان از "سیاوش" نزد "افراسیاب" بدگویی کرد تا او را به تردید انداخت که مبادا دامادش اندیشه ی شورش داشته باشد. نامه یی به "سیاوش" نوشت و از او خواست که به پایتخت بیاید. "گرسیوز" آن نامه را نزد "سیاوش" برد ولی با نیرنگ او را واداشت تا نپذیرد. "سیاوش" در پاسخ نوشت که "فریگیس" بیمار است و زمانی دیگر به درگاه "افراسیاب" خواهد رفت.


"گرسیوز" از یک سو به "سیاوش" گفت که شاه توران می خواهد او را بکشد و از سوی دیگر به "افراسیاب" گفت که شاهزاده ی ایرانی نامه ی او را نخوانده و قصد شوریدن دارد. سرانجام "افراسیاب" لشکر به "سیاوش گرد" برد. شبی "سیاوش" در کنار همسرش خفته بود که خوابی آشفته دید. نگران برخاست و به "فریگیس" گفت که افراسیاب" او را خواهد کشت. در آن زمان "فریگیس" آبستن بود. "سیاوش" به همسرش گفت که پسری از او پای به جهان می گذارد، وی "کیخسرو" بنامد. اسب خود را هم گفت که در بیابان رها باشد تا زمانی که "گیو" از ایران بیاید و بخواهد "کیخسرو" رو به کشور بازگرداند.


سپاه توران نزدیک "سیاوش گرد" رسید. "سیاوش" با اندرز پیشین "گرسیوز" جامه ی رزم پوشیده بود. آن مرد نیرنگ باز همین امر را دلیل سرپیچی "سیاوش" بیان کرد و از "افراسیاب" خواست تا فرمان دهد که سر شاهزاده ی جوان را از تن جدا کنند. یکی از برادران "پیران" به نام "پیلسم" به "افراسیاب" بسیار پند داد ولی "گرسیوز" ، "گروی زره" و "دمور" او را به کشتن "سیاوش" تشویق می کردند.


سرانجام شاه توران به کشتن او فرمان داد. "گروی زره" تشتی نهاد و سر "سیاوش" را از تن جدا کرد.




حامد مولایی ::: چهارشنبه 5 بهمن 90 ::: ساعت 12:14 عصر
نظرات ()

شاهنامه فردوسی و ایلیاد و ادیسه هومر

شاهنامه فردوسی و ایلیاد و ادیسه هومر از زیباترین و عظیم ترین آثار حماسی ملت های جهان است. در این آثار مشابهت ها و همسانی هایی وجود دارد که برخی از دلایل آن به شرح زیر است:
1. آمیختگی اساطیر ملت های گوناگون و تاثیرپذیری آنها از یکدیگر
2. اساطیر ایرانی از خانواده اساطیر آریایی است و این خود جزء اساطیر هند و اروپایی به شمار می رود و یونانیان نیز یک شعبه از هند و اروپاییان هستند.
3. برخی از آثار هومر در دوره سامانیان به زبان پهلوی ترجمه شده بود و با علاقه شدیدی که فردوسی به این نوع آثار داشت حتی اگر ترجمه مستقیم آثار هومر را به دست نیاورده باشد به احتمال قوی از این حماسه ها آگاهی داشته است.
4 .همسانی های دو اثر نتیجه تلفیق فرهنگی و اجتماعی بین ایرانیان و یونانیان است از جمله موارد همسان این آثار، اشخاص و موجودات مابعدالطبیعی مثل شاهان پهلوانان، دیوان، جادوان، پرندگان، درختان، گیاهان، اشیا و ... است. که در بخش حاضر درباره همسانی های شاهان، شاهزادگان و پهلوانان بحث کرده ایم.
شاهنامه فردوسی، ایلیاد و ادیسه هومر
بزرگترین منظومه حماسی تاریخی ایران، شاهنامه فردوسی است. این اثر یکی از زیباترین و عظیم ترین آثار حماسی ملت های جهان است. در شاهنامه سه دوره متمایز وجود داردکه عبارتند از: 1. دوره اساطیری، 2. دوره پهلوانی،3. دوره تاریخی.
1 .دوره اساطیری: یعنی عهد کیومرث، هوشنگ، تهمورث، جمشید و ضحاک تا ظهور فریدون در این دوره، بیشتر به حوادث اساطیری توجه می شود. این عهد دوره پیدایش حکومت و یافتن آدمی، خوراک، پوشاک، مسکن، کشف آتش و آ موختن زراعت و پیشه ها است. این دوران، دوران نزاع آدمیان با دیوان است و بر اثر قدرت پادشاهان این دوره، چون تهمورث و جمشید، دیوان مطیع آدمیان می شوند و آنان را با اسرار تمدن، چون بنای خانه، مسکن، خط و ... آشنا می کنند.
2. دوره پهلوانی: این قسمت از بهترین و مهمترین قسمت های شاهنامه است. در این دوره پهلوانان بزرگی چون رستم و اسفندیار در عرصه شاهنامه ظاهر می شوند و در حوادث مهم داستان ها نقش بسزایی ایفا می کنند. در این قسمت، پادشاهان، زمان حکمرانی آنها، رخدادها، حوادث و اشخاص، همه خارق العاده اند به گونه ای که اعجاب و شگفتی خوانندگان را بر می انگیزد.
3. دوره تاریخی: در این دوره شخصیت های اساطیری، پهلوانان، اشخاص و اعمال فوق طبیعی از میان می روند و اشخاص و اعمال طبیعی جایگزین آنها می شوند.
منظومه ایلیاد نیز از عظیم ترین حماسه یونانیان است و موضوع آن جنگی است که میان یونانیان و تراوائیان در گرفته است. “پاریس” فرزند پادشاه تروا، “هلن” شاهزاده زیبای یونانی را از چنگ شوهرش “منلاس” می رباید و خشم یونانیان را بر می انگیزد. از این رو جنگ میان آنان ده سال به طول می انجامد و مردم یونان در گشودن شهر تروا موفق می شوند.
دیگر شاهکار هومر، شاعر بزرگ یونانی، ادیسه است. این کتاب داستان بازگشت “اولیس”، پهلوان نامدار جنگ تروا است که خشم خدایان را برانگیخته است و آنان با بازگشت او به وطن خود موافق نیستند. در زادگاه او، همسرش “پنلوب”، وفادار و پسرش “تلماک”، چشم به راه او هستند اما گروهی از مردم، اولیس را نابود شده می انگارند و “پنلوب” را ناگزیر می کنند تا همسری برگزیند اما “پنلوب” از این کار سر باز می زند تا اینکه “اولیس” برای فرونشاندن خشم خدایان قربانی می کند و در پیشگاه آنها به دعا و نماز می ایستد و بدین گونه رضایت آنها را جلب می کند و به طور ناشناس به زادگاه خود باز می گردد و از خواستگاران انتقام می گیرد.
علت همسانی اندیشه ها و اعتقادات فردوسی و هومر
شاهنامه، شاهکار حماسی فردوسی، سرگذشت حماسی نبرد نیکی با بدی، نور با ظلمت و داد با بیداد است و معیار استوار فردوسی در این مایه فکری و بیان اندیشه، نبرد کیخسرو، پادشاه نیکی ها و روشنی ها، با افراسیاب، پادشاه بدی ها و تیرگی ها است و او که بزرگمرد اندیشه و خرد است و عقل سلیم و فکر باریک بینش را در بیان افسانه ها و حکایت های تاریخی به کار برده است، از میان این دو یکی را بر می گزیند و آن نیکی است . او در جای جای شاهنامه، نیکی ها را می ستاید و بر بدی ها و تیرگی ها یورش می برد.
در دو شاهکار بزرگ هومر، ایلیاد و ادیسه، نیز همین ساختار فکری، یعنی نبرد نیکی با بدی، ظلمت با نور و حتی مجادله خدایان - که آفریننده نیکی ها و بدی ها هستند - به وضوح آشکار است. از این دو کتاب چنین بر می آید که خشم قوای اهریمنی را می توان با اوراد و عبادت های مختلف و قربانی به رحمت مبدل کرد و خلاصه اینکه باید با خشم و غضب آنها ساخت. برای نمونه در کتاب ادیسه “پوزئیدون” خدای دریاها و چشمه سارها، بارها بر اولیس خشم می گیرد و کشتی او را در میان امواج دریا درهم می شکند و او را اسیر خیزابه ها می کند و اولیس هر بار که نجات می یابد برای فرونشاندن خشم او قربانی می کند و در واقع می کوشد خشم و زیان او را به رحمت و لطف مبدل سازد.
دلایل وجود این همسانی ها و مشابهت ها در این حماسه ها به شرح زیر است:
1. عده ای از محققان بر این اعتقادند که اساطیر ایران تا حدودی ملهم از اساطیر آیین های آسیای غربی است و همان گونه که مردم سرزمین های دیگر با اقوام گوناگون و ملت های دیگر، ارتباط و پیوند برقرار کرده اند و بر آ نها اثر گذاشته اند و از ایشان اثر پذیرفته اند، اساطیر ما نیز با اساطیر ملت های گوناگون درآمیخته و از آنها اثر پذیرفته و بر آنها اثر نهاده است. (بهار، 1368، 57)
2. اساطیر ایرانی از خانواده اساطیر آریایی است و این خود از اساطیرهند و اروپایی به شمار می رود و یونانیان نیز خود یک شعبه از هند و اروپاییان بودند که به باختر مسافرت کردند. (معین، 47 :136 و بدیهی است که اندیشه های نبرد ظلمت و نور، یا مبارزه روشنی ها و تاریکی ها، با اعتقاد تعدد خدایان در آیین یونانیان و ایرانیان که اجداد آنها بدان معتقد بودند، در بستر اذهانشان موجود بوده است ولی به مرور در عقاید آنان تحول و تبدلی ایجاد می شود. برای مثال، خدایان آریایی ها به صورت مذکر و مونث شناخته می شد و آسمان را خدای بزرگ می دانستند و معتقد بودند که چون از میان خدایان فقط آسمان جاودان است، آن را پدر تلقی می کردند و سپیده دم را دختر او. و دیوان را پسران او می پنداشتند اما به مرور زمان، عقاید یونانیان تبدل و تحول یافت، چنانکه آسمان را از پدری خلع کرده اند و پسر می نامند. (معین، 159 :136
3. آثار هومر از جمله عالی ترین آثار زبان یونانی و در حقیقت در نوع خود، باشکوه ترین آثارند و در نویسندگان مختلف پس از وی نفوذ عظیمی داشته اند.
تحقیقات سعید نفیسی این نکته را آشکار کرده که در ادبیات ملل مسلمان پس از اسلام، هومر چهره ناشناخته ای نبود، چنان که یکی از مترجمان عرب (متوفی در سال 60)، یعنی حدود هفتاد سال قبل از تولد فردوسی، که از زبان های سریانی و یونانی ترجمه می کرد، در خانه خود راه می رفت و شعرهای هومر را از بر می خواند (جمالی، 44 :1368.) در ضمن این تحقیقات نشان داده است که برخی از آثار هومر در دوره ساسانیان به زبان پهلوی ترجمه شده بود و با علاقه شدیدی که فردوسی به این نوع آثار داشت، اگر ترجمه مستقیم آثار هومر را به دست نیاورده باشد، به احتمال قوی از این حماسه ها اطلاع داشته است.
4. علت دیگر همسانی ها و مشابهت های بین دو حماسه، تلفیق فرهنگی و اجتماعی بین ایرانیان و یونانیان بوده است.
در دوره پادشاهان سلوکی، اکثر زمین های زراعی ایران در دست مالکان بزرگ ایرانی بود. این املاک یا میراث کهن بود که به این اشراف ایرانی رسیده بود و یا از جمله املاک سلطنتی عهد هخامنشی بود که به بزرگان واگذار شده بود، تا در برابر، شاهنشاه را در نبردها یاری دهند اما این مالکان بزرگ، هرگز به حمایت سروران تازه به دوران رسیده سلوکی برنخاستند و آنها را یاری نکردند. این نکته را می توان از گروه بسیار اندک سواران ایرانی که همان ارتشتاران اند، در سپاه سلوکیان دریافت. درنتیجه همین امر نیز بود که سلوکیان فقط بر یونانیان و شهرهای یونانی نشین آسیا تکیه می کردند.
اما در همین دوره، وضع در خاور ایران، سرزمین بلخ و سغد، دیگرگونه بود. مالکان ارتشتار ایرانی در این منطقه ضد سلوکیان که فقط به گرفتن خراج از ایشان توجه داشتند، با حکام یونانی همکاری کردند و بدین سبب اوضاع اجتماعی بلخ و سغد در این دوره به شدت شکوفا شد و به قول سیاح معروف چینی چانگ کئین، بلخ به تنهایی بیش از یک میلیون جمعیت داشت. یونانیان بلخ را با صفت گرانبهاترین می شناختند و آن را گوهر ایران نام داده بودند. این نزدیکی وسیع مالکان اشرافی ایران با اشراف حاکم یونانی که به رشد اقتصادی کشور و ثروت روزافزون خاندان های اشرافی آسیای میانه منجر شد، نمی توانست بدون تلفیق های اجتماعی و فرهنگی باشد. در زمینه اجتماعی آثار ساخت های اجتماعی شهرکها و روستاهای یونانی را می توان تا حدی در اوضاع روستاها و شهر ک های آسیای میانه دید. در زمینه فرهنگی بارزترین اثر این دوره استفاده از الفبای یونانی در بلخ است که آثار بسیاری از آن در دست است.(بهار، 1352، ص 58-61.)
به گمان مهرداد بهار، نگارنده کتاب اساطیر ایران، داستان رستم و اسفندیار نیز یکی از آثار این تلفیق فرهنگی است. اگر درست باشد که اشراف ایرانی با درباریان و اشراف یونانی باختر بیش از یک قرن محشور بوده اند، بی گمان افسانه های حماسی یونان برای این افراد، افسانه های ناشناخته ای نبوده است و در راس این افسانه ها، داستان های شیرین ایلیاد و ادیسه قرار دارد. (بهار، 1352، 65.)
همچنین از منابع یونانی چنین بر می آید که پس از به آتش کشیدن پرسپولیس، معبدی در آنجا ساخته شد که در آن پیکره ای از آناهیتا قرار داشت که تلفیقی از ویژگی های ایزد بانوی ایرانی و ویژگی آرتمیس و آتنا بود و این نیز تاثیر متقابل فرهنگ یونانی و ایرانی را نشان می دهد (گویری، 1372، 65.)
از جمله موارد مشابه این آ ثار عبارتند از:
1. گفتارها، کردارها و پندارهای مابعدالطبیعی
2. اشخاص و موجودات مابعدالطبیعی مثل شاهان، پهلوانان، دیوان، جادوان، درختان، گیاهان، پرندگان، اشیا و ... است که در این بخش درباره همسانی های شاهان و پهلوانان بحث می کنیم.
سیاووش و بلورفون
سیاووش و بلورفون هر دو سرنوشت یکسانی دارند. هر دو وقتی به دنیا می آیند، همه از دیدن رو و موی آنها در شگفت می مانند.
سیاووش و بلورفون، هر دو زیبا و دلربایند. در هر دو داستان، زنان عاشق این پهلوانان شده اند و در هر دو داستان، هر دو متهم می شوند و شاهان برای آنها، آزمون های سختی را فراهم می آورند تا پاکی یا ناپاکی شان روشن شود هر دو از آزمون های سخت؛ جان سالم به در می برند و پاکی آنها بر همگان آشکار می شود.
در شاهنامه، سودابه، عشقی ناپاک به ناپسری اش سیاووش دارد و چند بار او را به سرای خود فرا می خواند، اما سیاووش فرمان او را نمی برد. سودابه علاوه بر دلباختگی، سنگدل و غدار نیز هست. او فقط می خواهد از جوانی و رعنایی سیاووش برخوردار شود و به محض آنکه از دوستی او طمع می برد، کینه اش را به دل می گیرد و به نابودی اش کمر می بندد. در نزد شوهر خود او را متهم می کند و شاه را بر آن می دارد تا او را از میان آتش بگذراند، تا پاکی و ناپاکی او روشن شود اما سیاووش سرافراز و تندرست از میان آتش خارج و عشق ناپاک سودابه بر شاه آشکار می شود. عاقبت سیاووش، برای رستن از دست سودابه و سوءظن پدر راهی میدان جنگ می شود تا با افراسیاب جنگ را بیاغازد.
در ایلیاد نیز همسر پزوتوس، آنته، در شهوت ناپاکی که به بلورفون داشت می سوخت و چون نتوانست این شاهزاده را که در فرزانگی یکتا بود از راه به در برد مانند سودابه به همسرش گفت: این پروتوس! یا بمیر یا جان بلورفون بستان! خواسته است مرا ناگزیر کند که بستر تو را بیالایم شاه از این سخن در خشم شد و او را به لیسی نزد پدر زنش فرستاد، تا وی را به هلاکت برساند ...
امیر این سرزمین، به این پهلوان فرمان داد که عفریت اهریمنی را که تا آن روز شکست ناخورده و از نژاد خدایان بود، بکشد؛ سرش مانند سر شیر، پیکرش مانند بز ماده ای و دم آن اژدهایی بود چون دمی سهمگین بر می آورد شراره ای سوزان از آن بر می جست با این همه بلورفون زمین را از آن پاک کرد و خود را به یاری خدایان واگذاشت. او با سولیم ها نبرد کرد و بر آنها پیروز شد. در بازگشت، شاه دامی دیگر در راهش گسترد. در همه لیسی، دلاورترین جنگ جویان را برگزید و آنان را درکمین نشاند. هیچ یک از آنها به خانه بازنگشت و بلورفون آنها را از میان برد و سرانجام شاه به پاکی او پی برد و وی را در لیسی نگاه داشت و دختر به او داد و همه سرافرازی های شاهی را به او بخشید.(هومر، 220-221 :1370)
“بلورفون، بعدها دچار خودبینی و غرور شد و به فکر افتاد تا با اسب خود به آسمان ها برود و به مقام زئوس برسد ولی زئوس او را به زمین پرتاب کرد و بلورفون خود را کشت.(گریمال، 1367، 132) و بدین گونه داستان بزرگی و شکوهمندی در این منظومه به پایان آمد. اما برگ دیگر داستان زندگی شاهزاده ایرانی با صلح کردن او با اسفندیار و رفتن او به توران زمین گشوده می شود.
سیاووش در توران زمین با دختر افراسیاب ازدواج می کند، گنگ دژ را بنا می نهد اما اخترشناسان او را فرخنده بنیاد نمی دانند.(فردوسی، 1370، 454-458.)
از اخترشناسان بپرسید شاه
که من سازم ایدر یکی جایگاه
از او فرو بختم به سامان بود
و یا دل ز کرده پشیمان بود؟
بگفتند یکسر به شاه زمین
که بس نیست فرخنده بنیاد این
سیاووش به سبب فرهمندی و شکوهمندی، راز چرخ بلند را می داند و با “پیران” سخن از بودنی ها می گوید (فردوسی، 460:1370 .)
من آگاهی از فر یزدان دهم
هم از راز چرخ بلند آگهم
بگویم تو را بودنی ها درست
از ایوان و باغ اندرآیم نخست
بدان تا نگویی چو بینی چنان
که این بر سیاووش چرا بد نهان
سپس سیاووش، کشته شدن خود به دست افراسیاب، آشفتگی ایران و توران و جنگ و کینه جویی میان قهرمانان دو کشور را پیش بینی می کند و دل “پیران” از شنیدن سخن او پر از درد می شود.
سیاووش، شبی به خواب می بیند که میان رودی، آتش برافروخته اند و آتش به سوی سیاووشگرد در حال زبانه کشیدن است و افراسیاب، در جلوی لشکر به تلخی به او می نگرد. او از خواب بیدار می شود و خواب خود را با فرنگیس در میان می گذارد و فرنگیس می گوید: این آتش دامن گرسیوز را خواهد گرفت چون دو بهره از شب می گذرد، پیک گرسیوز از راه می رسد و به سیاووش پیغام می دهد که برای جنگ آماده باشد و سیاووش پس از آگاهی از عزیمت افراسیاب به فرنگیس می گوید: در این جنگ به فرمان افراسیاب، سر از تنم جدا خواهند ساخت و تو را اسیر خواهند کرد و “پیران” تو را خواهد رهاند. تو کیخسرو را خواهی زاد و پهلوانی از ایران، تو را همراه با کیخسرو به ایران خواهد برد. کیخسرو شاه ایران می شود و انتقام مرا از افراسیاب و تورانیان خواهد گرفت.(فردوسی، 481-482:1370.)
سیاووش سپس نزد شبرنگ بهزاد می آید و سرش را در بر می گیرد و به گوش او رازی می گوید، که چون کیخسرو به کین خواهی برخیزد، تو باره او باش( !فردوسی، 483-484 :1370.)
به گوش اندرش گفت رازی به راز
که بیدار دل باش و با کس مساز!
چو کیخسرو آید به کین خواستن
عنانش تو را باید آراستن
از آخر ببر دل به یکبارگی
که او را تو باشی به کین بارگی
و چون سر سیاووش از تن جدا می شود، باد تیره رنگ جهان را تیره و تار می کند.(فردوسی، 491:1370) و همانگه در نقطه ای که خون سیاووش بر زمین ریخته می شود، درختی سر بر می کشد که فردوسی آن را خون اسیاوشان خوانده است



حامد مولایی ::: چهارشنبه 5 بهمن 90 ::: ساعت 12:10 عصر
نظرات ()

شباهتهای فرهنگی ایران و چین


در تاریخ ادبیات به ندرت اتفاق می‌افتد که دو حماسه بزرگ،متعلق به دو قوم مختلف،رویدادها و افسانه‌های مشترک یا تقریبا همانندی را داشته باشند.اما در دو کتاب کهن و حماسی شاهنامه و فنگ‌شن‌ینی این پدیده دیده می‌شود و بررسی آن جالب توجه و مسحور کننده است.

خبرگزاری میراث فرهنگی ـ گردشگری ـ به نظر می‌رسد از آنجا که قوم سکاها در طول قرنها بر سرزمین‌های آسیای میانه تسلط داشتند، تاثیر عمیق و وسیعی برشاهنشاهی‌های بزرگ ایران، چین و هند برجای گذاشته‌اند.

سکاها با موقعیت جغرافیایی ویژه خود که در میان ایران و چین قرار داشت، هم برای رواج افسانه‌های خود در این دو کشور و هم برای نقل و انتقال افسانه‌های این سرزمین‌ها به یکدیگر، فرصت و امکانات مساعدی در اختیار داشتند.

شاهنامه فردوسی که بزرگترین کتاب حماسی ایرانیان است در موارد بسیاری با حماسه کهن چینیان،فنگ شن ینی شباهت‌های باورنکردنی دارد.

داستان‌های پهلوانی فنگ شن ینی، از بلندآوازه‌ ترین افسانه‌های دینی و سروده‌های شاعرانه چین کهن به شمار می‌رود، همچنانکه شاهنامه از لحاظ هنر شعر و عظمت حماسی و برخورداری از اقبال همگان، در میان آثار حماسی ایرانیان، برترین پایگاه را دارد.

در تاریخ ادبیات به ندرت اتفاق می‌افتد که دو حماسه بزرگ، متعلق به دو قوم مختلف، رویدادها و افسانه‌های مشترک یا تقریبا همانندی را داشته باشند، اما در این دو حماسه این پدیده دیده می‌شود و بررسی آن جالب توجه و مسحور کننده است.

به منظور بررسی شباهت‌‌های فرهنگی ایران و چین بعضی از بخش‌های این دو کتاب را بررسی می‌کنیم، اما قبل از هر چیز باید بگوییم که همانندی افسانه‌های پهلوانی ایران و چین، جنبه اساسی و کلی دارد. گاه تمام افسانه و پهلوانان آن در هر دو حماسه یکسانند و زمانی، جابجایی پاره‌ای از رویدادها دیده می‌شود.

افسانه رستم و سهراب:

رستم ما، لی‌جینگ چینی‌ها و سهراب، همان لی‌نوجا است.

در هر دوی این داستان‌ها، سهراب و لی‌نوجا هر دو در اوان کودکی بسان پهلوانی نیرومند جلوه می‌کنند. موضوع بازوبند بر بازوی پهلوانان جوان هم در هر دو داستان دیده می‌شود.

اصولا موضوع جنگ میان پدر و پسر در اساطیر ایران و چینی مشترک است.

رستم در نبرد با سهراب از سوی کاووس به میدان می‌رود. لی‌جینگ هم از سوی جو، شاهنشاه چین به رزمگاه می‌رود.

در هر دو روایت، پدر در نبرد اول از پسر شکست می‌خورد و در هر دو روایت پدر به نیروی آسمانی و ماورائ طبیعی پناه می‌برد.

افسانه اکوان دیو: 

این داستان شاهنامه همان افسانه چینی دیوباد است.

چگونگی ظهور و دیگر اوصاف اکوان دیو با افسانه چینی دیوباد، دیوی که به باد تبدیل می‌شود و به نام “فئی‌‌لی‌ین” مشهور است یکسان است.

افسانه اکوان دیو در شاهنامه کوتاه است و سخن از دیوی است که خود را به شکل گوری درمی‌آورد و در افسانه جینی نیز دیو خود را به شکل گوزن نر در می‌آورد، و از آنجا که گور در شاهنامه و گوزن در چین کنایه از باد هستند، اکوان دیو همان دیوباد است.

افسانه تولد زال:

زال ،پدر رستم با موهای سفید چشم به جهان گشود و این امر سام،پدر وی را چندان دل آزرده کرد که کودک نوزاد را بر سر راه گذاشت و این سیمرغ بود که او را برگرفت و مراقبتش کرد.

در افسانه چینی،هائوگی همان سرنوشت زال را دارد.او نخستین پسر یک خانواده است که هنگام تولد پیکری همچون بره دارد.(به احتمال قوی، موی سفید زال همان سفیدی تن بره در افسانه هائوگی است.)پدر هائوگی از این رویداد سخت ناراحت می‌شود و کودک نوزاد را بر سر راه می‌گذارد.چندی بعد،هیزم شکنان به کودکی برمی‌خورند که پرنده‌ای با بالهای خود او را حفاظت می‌کند.

نبردهای گرشاسب: 

شخصیت گرشاسب همان شخصیت شین یی است.

هر دو پهلوان علاوه بر صفات نیک،صفات شرم‌آور و ناروا هم دارند.هر دو شکمباره هستند.شین یی با ایزدبانویی هرزه به نام فئوفئی زناشویی می کند و گرشاسب هم به افسون یک پری به نام خنه‌ثئیتی گرفتار می‌شود.

موضوع جالب دیگر این است که “گرشاسب نامه” که به نظر می‌رسد شرح حال گرشاسب است،با کتاب کهن چینی به نام “شان‌هایی‌جینگ” پیوند دارد.

ماجرای سودابه:

شباهت میان رفتار سودابه، همسر کاووس و شاهزاده خانم چینی، داجی قابل تامل است.

در ماجرای هر دوی این زنان هوس و نهایتا تهمت به شاهزاده‌ای پاکدامن(سیاوش و بویی‌گائو)دیده می‌شود.

حتی در آیین یادبود و بزرگداشتی که در ایران باستان همه ساله برای سیاوش برگزار می‌شده با در زمره مقدسان در آمدن بو‌یی‌گائو و ستایش او،مناسبت دارد.

شباهت‌های دیگر:

شباهت‌های شاهنامه و فنگ‌شن‌ینی محدود به مطالبی که ما ذکر کردیم نیست. این شباهت‌ها را در رزم رستم و اسفندیار،نبرد رستم با پیل سپید،در داستان دیو سفید و شباهت‌های رفتاری کاووس با معادل چینی‌اشان هم می بینیم.

همچنین در بیت هایی از شاهنامه،مستقیما به چین اشاره شده است:
زدریای چین تا به کرمان رسید همه روی کشور سپه گسترید 

علاوه بر شباهت‌های رویدادها و افسانه‌ها در شاهنامه و فنگ‌شن ینی، شباهت‌های دیگری هم در فرهنگ چین و ایران مشاهده می‌شود:

از آن جمله احترام و اعتقاد به درخت سرو است که در فرهنگ دو کشور دیده می‌شود.افسانه هفتواد هم که فردوسی گزارش می دهد یک افسانه معادل چینی دارد.

نقش گیاه جاودانگی در ایران همان میوه زندگی بخش در چین است.در داستان ایرانی خسرو انوشیروان برزویه طبیب را به جستجوی گیاه جاودانگی وامی‌دارد و در نمونه چینی هم شاهنشاهی به نام وودی، حکیمی به نام شوفو را برای طلب میوه زندگی فرامی‌خواند.

در بخش بهرام یشت اوستا هم اثری از اساطیر چینی به چشم می‌خورد.

همانندی پرنده‌ها، گیاهان، اسامی صور فلکی و همچنین گاه‌شماری هم تشابهات فراوانی داریم.

همانطور که ایرانی‌ها به ایزد بانوی آبها، اردویسور آناهیتا پیش‌کشی و فدیه می‌دادند، چینی‌ها هم همین عمل را برای ایزدبانوی آبها، پینگ‌یی انجام می‌دادند.

موهبت زمامداری چینی که باعث بیرون راندن بیگانگان از مرزها می‌شود، یادآور فرکیانی پادشاهان ایرانی است که وظیفه‌اش حفظ و نگهبانی ازاقوام ایرانی است.

شاهان چینی ارتباطی ناگسستنی با کوه دارند،در ایران هم آرامگاه شاهان هخامنشی در دل کوه است و نگاره‌های شاهان اشکانی و ساسانی و قاجاری بر کوه نقش شده است.

شباهت‌های دیگر مربوط به افسانه‌ها و اسطورهای باد،بی‌آبی و خشکسالی،سرگذشت فریدون، شاهنشاهان(کیخسرو و هوانگ‌دی)،امشاسپند سروش و ون‌چینگ و … است.

در اسطوره‌های چینی و ایرانی نقش‌های معادلی دیده می‌شوند که بسیار جالب توجه هستند

در فرهنگ چین، اسطوره آفرینش جهان،آفرینش انسان،اسطوره نخستین دولت،اسطوره منشا نخستین سلسله‌های تاریخی،اسطوره منشا فرهنگ و جامعه انسانی،ولادت‌های معجزه آسا، نبرد آسمانی، ویرانی جهان، خشکسالی، چهره‌های نجات دهنده، قهرمان جنگجو و درخت کیهانی، مشابهاتی با نمونه‌های ایرانی دارد.

فرهنگ ایران و چین در بعضی از نمادها هم مشترک است که از آن جمله به گل نیلوفر ،صلیب شکسته و معنی اعداد مقدس می‌توان اشاره کرد



حامد مولایی ::: چهارشنبه 5 بهمن 90 ::: ساعت 12:8 عصر
نظرات ()


مطالب پیشین

حمایت از ثبت پسوندهای اینترنتی دات پارس (PARS.) و خلیج فارس (Per
قربانگاه 1500 ساله در پرو
کتیبه دختر گبر اقلید
کشف تخته سنگ نادری از رامسس سوم در معبد کارناک
نابودی تمدن مایاها بر اثر خشکسالی
کشف کلاه جنگجوی باستانی ، صاحب ناشناخته
کاخ مدائن
10کشف برتر باستان شناسی
10کشف برتر باستان شناسی
10کشف برتر باستان شناسی
جهان در انتظار بزرگترین کشف باستانشناسی قرن
جزیره کوچکی از بزرگترین مجمع الجزایر جهان
مشهورترین جسد جنگ دوم جهانی +عکس
وصیت نامه ی وحشی بافقی
(( انا لله و انا الیه راجعون ))
[همه عناوین(263)][عناوین آرشیوشده]

درباره ما

قوانین سایت ما



 
اعضای گروه باستان شناسان پارس
مدیر وبلاگ : وحید زارع[78]
نویسندگان وبلاگ :
ادیان گورکی
ادیان گورکی (@)[69]

حامد مولایی
حامد مولایی (@)[97]

حبیب رئیسی (ارشد)
حبیب رئیسی (ارشد)[2]
شیوا روستایی
شیوا روستایی[0]
زهرا فارسی
زهرا فارسی[15]
میثم شکری پور
میثم شکری پور[2]
یک پارسی
یک پارسی[1]
دومین پارسی
دومین پارسی[0]
سومین پارسی
سومین پارسی[0]

 


تمامی حقوق سایت گروه باستان شناسان پارس محفوظ است
DESIGNED BY REGION FREE™ W W W . B A S T A N S H E N A S . I R